تبليغاتX
عشق پاک

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :Ali Lead3r


 




 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :



 گنجشک و خدا...

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت :مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد.
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت:لانه كوچكي داشتم ،ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.خدا گفت :و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد........



+ 

 ... SX1

 

شبي از پشت يك تنهايي غمناك و باراني ,تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفرصدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روئيد , با حسرت جدا كردم

وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگينت

حريم چشم هايم را بروي اشكي از جنس غروب نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي !

نمي دانم چرا , شايد خطا كردم

وتوبي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا , تاكي , وبراي چه؟

ولي رفتي وبعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

وبعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هرروزاز كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد

وبعد ازرفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران باردرهر لحظه خواهم مرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

ومن با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد!!!!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

وبعد از اين همه طوفان وپرسش و ترديد

كسي از پشت پنجره گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

ومن در حالتي مابين اشك و حسرت وترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟

شايد به رسم وعادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم



+ 

 مرد و عنکبوت

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو
را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر
كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما
براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار
عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در
همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت
تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا
مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و
مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي
را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست
دادي . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد . . . !




+ 

 ..:: مناجات ::..

 

خدایا : عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار
به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف را ارزانی کن

رشد عقلی و علمی مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محروم نساز

مرا همواره آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناخت درست و کامل کسی ، یا فکری ، مثبت یا منفی ، قضاوت نکنم
جهل آمیخته با خودخواهی ، و حسد مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست ، نساز
شهرت منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم ، نکن

(دکتر شریعتی)



+ 

 سر ملاقه !!!

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد پرده از اسرار عالم باز شد

عشق يعني عاشق مولا شدن قطره بودن از علي دريا شدن

با سلام .از اینکه به وبلاگ من اومدی خیلی خوشحالم.

امیدوارم که از مطالب خوشت بیاد چون جمع اوری اونها کار ساده ای نبود.

بیشتر سعی شده مطالب به نحوی در مورد موضوع وبلاگ باشه و اگه یه مطلب در این رابطه

نبود لطفا از در اوردن شاخ جدا خودداری کنید.سعی می کنم زود به زود آپ کنم

ولی اگه دیر شد فقط به خاطر حفظ کیفیت بوده.از نظرات و پیشنهادات استفاده می کنیم در ضمن از قبول انتقاد به شدت معذوریم!!!.در ضمن حتما ارشیو مطالب رو ببنید چون برای بارگذاری سریع تر ‌ بیشتر مطالب در آرشیو می باشد.الهی هر کی بدون نظر بره کچل بشه و همچنین هر کی بدون ذکر منبع از مطالب استفاده کنه در دم سوسک بشه.

انشالله همه به اون کسی که لایقش هستند برسند.در آخر این هدیه نا چیز رو تقدیم می کنم

به م.... که ارادت داریم خدمتشون

 

اینم یه حدیث قشنک از حضرت علی (ع)



+ 

 آدم

نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است
.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی
...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟
!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کس خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا



+ 

 تنهاترین تنها

هرشب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی

دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

با اینکه نیستی پیشه من انگار دستات تو دستامه

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم میبینم

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشمبازم بیای کنار من

شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من

دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

خاک سر مزار من نشونی از نبودنه

دستای نامردم شهر چرا ازم ربودنت

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم میبینم

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشمبازم بیای کنار من

شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من

به زیر خاکمو هنوز نرفتی از خیال من

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سرد منو به باد رفتنم

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم میبینم

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من

رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم



+ 

 .....For You



+ 

 عشقتون هر کسی که هست ازش خجالت نکشید بهش بگین دوسش دارین

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.



+ 

 هدیه

خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت : مرا بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم
گفتم
:

اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم ،

گفتم :

او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم،

گفتم:

نه او خوش صداست ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد؛ صداي تاپ تاپ قلبم بود كه

مي گفت مرا بفرست

تادوستش بدارم

 



+ 

 و خدايي كه در اين نزديكي است...

پيرزني در خواب به خدا گفت : خدايا، من خيلي تنها هستم، آيا مهمان خانة من مي‌شوي؟

ندايي به او گفت كه فردا خدا به ديدنش خواهد آمد. پيرزن از خواب بيدار شد، با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه‌ترين غذايي را كه بلد بود پخت، سپس نشست و منتظر ماند، چند دقيقه بعد در خانه به صدا درآمد پيرزن با عجله به طرف در رفت و آنرا باز كرد، پشت در پيرمرد فقيري بود، پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد. پيرزن با عصبانيت سر فقير فرياد زد و در را بست.

نيم ساعت بعد باز درخانه به صدا درآمد . پيرزن دوباره در را باز كرد. اينبار كودكي از سرما مي‌لرزيد از او خواست پناهش دهد ولي پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغركنان به خانه برگشت. نزديك غروب بارديگر صداي در خانه به صدا در آمد، اينبار مطمئن بود كه خدا آمده ، پس با عجله به سوي در دويد و در را باز كرد. ولي اينبار نيز پيرزني پشت در بود. زن فقير از او كمي پول خواست تا براي كودك گرسنه‌اش غذايي بخرد، ولي پيرزن كه خيلي عصباني شده بود با داد و فرياد زن فقير را دور كرد، شب شد ولي خدا نيامد. پيرزن نااميد شد و با ناراحتي سر به آسمان بلند كرد و به خدا گفت : خدايا، مگر تو نگفتي كه امروز به ديدنم مي‌آيي؟ جواب آمد كه خداوند 3 بار به در خانه‌ات آمد و تو هر سه بار در را به روي او بستي !!!!



+ 

 تو را هدیه می دهم به...

 

 

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر...

من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخراه دور در خشم... در مهرباني... در دلتنگي... در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد...

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ...

و ترنم دل پذير هر آهنگ.... هر نجواي كوچك.... برايش يك خاطره مشترك باشد...

او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ...

همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ...

آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر براي تو ؟ ...

تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد ...و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد ...

 



+ 

 تفاوت های خون و اشک

خون قرمزه رنگه عشقه *اشك بي رنگه درد عشقه

خون وقتي مياد بيرون مي سوزه*اما اشك اول مي سوزه بعد مياد بيرون

خون مال زخم جسمه*اما اشك مال زخم روح

 جاي زخم خون خوب ميشه*اما مال اشك خوب نمي شه

 خون هميشه مال درد و غمه*اما اشك بعضي وقتها مال خوشحاليه

 جلوي خونو ميشه گرفت*ولي اشك و نه

 از جاري شدن خون كسي خجالت نمي كشه*اما بعضي ها از اينكه اشك بريزن خجالت مي كشن



+ 

 محاکمه عشق

 

جلسه محاكمه عشق بود 


 قاضی  : عقل

متهم : عشق


 عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه ی مغز شده بود
يعنی فراموشی
!
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه در آرزوی ديدنش بودی
و تو ای گوش كه هميشه آرزوی شنيدن صدايش بودی
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت؛ديدی قلب همه از عشق بيزارند
!
ولی من متحيرم كه با وجودی كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت می كنی ؟
!
قلب ناليد؛كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار می كند
و فقط با عشق می توانم يك قلب واقعی باشم
پس هميشه از او حمايت خواهم كرد

 



+ 

 من یا زندگی؟

روزی از من پرسید : من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ؟

من هم که نمی خواستم دروغ بگم .... گفتم زندگی !

چیزی نگفت . فقط گریه کرد و رفت ، اما......

 اما هرگز نفهمید زندگی من خود او بود.!!!

 



+ 

 اگه

اگه.... اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد ميشي برميگرده و نگات ميکنه => بدون که براش مهمي !

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي افتي بر ميگرده و با عجله مياد سمت تو => بدون براش عزيزي !

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي برميگرده و نگات ميکنه => بدون واسش قشنگي !

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري گريه مي کني برميگرده و مياد باهات اشک ميريزه => بدون دوست داره !

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري با يه نفر ديگه حرف ميزني ترکت ميکنه => بدون عاشقته !

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري ترکش مي کني فقط سکوت مي کنه => بدون ديوونته !

اگه يکي رو ديدي که از نبودنت داغون شده => بدون که براش همه چي بودي !

اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله => بدون که بدون تو مي ميره !

اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده => بدون که بدون تو مرده !

اگه يکي رو ديدي که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن => بدون واسه خاطر تو مرده !



+ 

 خداحافظ

 

یه داستان واقعی...

 

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم.

مرد جوان : نه ، اینجوری خیلی بهتره !

زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان : دوستت دارم.حالا میشه یواشتر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر.

زن جوان :خوب.حالا میشه یواشتر برونی؟

مرد جوان :باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری ،

آخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه.

.........

روز بعد روزنامه ها نوشتند :

برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ،

یکی از دو سرنشیت ان زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست برای آخرین باردوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.......

 



+ 

 عاشقی

 

سلام

نمی دونم منو می شناسی یا نه.من از دیار شمام از دنیای شما اما نه از دنیای شما نیستم آخه اگه از دنیای شما بودم که برات نامه نمی نوشتم چمی دونم به قول شما ها میل می زدم . اما من مثل شما نیستم اصلا کامپیوتر تو دنیای ما معنی نداره .

ببخشید یه سوال دارم شما چه جوری عاشق می شید؟ شاید برای اون هم یه دستگاه عجیب قریب دارید! اما می دونی توی دنیای ما آدم ها چه جوری عاشق می شن ؟ از راه دلشون راستی شما ها دل دارید؟ عاشقی اینجا هیچ رادیکالی نداره . اینجا اصلا عدد وجود نداره که بره زیر رادیکال. می دونی ما عقیده داریم که اعداد آدم ها رو از هم دور می کنن .

اینجا زمان وجود نداره . اینجا همه بی زمانن اما توی دنیای شما حتی عاشقی هم زمان داره ! اینجا سرزمین همیشه عاشق آدم های اینجا کارشون عاشقی اما فقط یه نفر به قول شما تک پرن! می خوام بدونم شما برای عاشقی وقت دارید ؟ می دونی توی دنیای تو همه آدم ها عشقشون رو با همه تقسیم می کنن راحت تر بهت بگم در دلشون رو روی همه باز می کنن و همه رو تو دلشون راه می دن حالا هرکی که باشه مهم نیست.

اینجا عشق و عاشقی حریم داره حرمت داره مثل حرمت نون و نمک . راستی شما می دونید حرمت چه؟ اصلا یه سوال بهتر اصلا شما می دونید عشق یعنی چی؟! اگه می دونی چیه توی نامه برام بنویس من میل ندارم اما می تونم برات نشونیم رو بنویسم :

آسمان هفتم ـ میدان بهشت ـ کوچه فرشته کوچولو ـ پلاک ۲۰ ـ زنگ فرشته عاشق

منتظر نامت هستم امیدوارم عاشقی رو یاد بگیری

خداحافظ



+ 

 عشق آسمانی



+ 

 مطالب کوتاه

 

 

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

هر وقت دلم برات تنگ می شه میام پشت قلبت هی در می زنم . پس هر وقت قلبت می زنه بدون دلم برات تنگ شده...

دو تا جوجه عاشق همديگه مي شن .همش با هم بودن . اما وقتي بزرگ مي شن هر دو تا خروس مي شن ! . نکته ي اخلاقي : تا وقتي جوجه اي عاشق نشو

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند(آنتوان چخوف)

 

آنگاه که دوست داري کسي همواره به يادت باشد به ياد من باش که من همواره به ياد تو هستم ( بقره /152) آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوي نماز را به ياد من بخوان ( طه/14) آنگاه که روحت تشنه نيايش است مرا آهسته بخوان (اعراف/55) آنگاه که شيطان همواره در پي وسوسه توست به من پناه بياور (مومنون/97) آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روي تو باز است ( قصص

دوستت داشتم ... يادت هست ؟ گفتم دوستت دارم ... و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم .. اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم!!!!!!!!!!!

اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند 

وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي کني همه درها به روت بسته شده وقتي دلت پر از غم و غصست تا جايي که مي توني دستات رو به طرف آسمون بلند کن و با تمام توانت بزن تو سرت  

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....

یه شب یه ستاره اومد و گفت دنیا رو می خوای یا یه دوست خوب ؟ گفتم : هیچ کدومشو چون یه دوست خوب دارم که به تموم دنیا می ارزه!!!

شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 



+ 

 عشق و زمان

 

روزی خبر رسيد که جزيره به زودی به زير اب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هاشونو اماده کردند و از ان جزيره رفتند. اما عشق ميخواست تا لحظه یآخر بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتی جزيره به زير اب فرو ميرفت عشق از ثروت که با يک قايق باشکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت: "ايا ميتونم باهات همسفر شم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگه برای تو جايی نيست." پس عشق از غرور که با يک کرجی زببا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نميتونم تورو با خودم ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبامو کثيف ميکنی!" غم در نزديکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من باهات بيام!" غم با صدايی حزن الود گفت: "اه عشق! من خيلی ناراحتم و احتيج دارم کمی تنها باشم." عشق اينبار سراغ شادی رفت. اما او انقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد. اب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت: "بيا عشق! من تورو ميبرم." عشق انقدر خوشحال بود که فراموش کرد حتی نام ان پيرمرد را بپرسد و سريع داخل قايق شد و جزيره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسيدند پيرمرد بدون حرفی رفت. عشق تازه متوجه شده بود که کسی که جانش را نجات داده است چقدر ارزش دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی ماسه ها بود رفت و از او پرسيد: "ان پيرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان!" عشق با تعجب گفت:اما چرا بهم کمک کرد؟

علم لبخندی زد و گفت: "چون فقط زمان قادر به درک عظمت عشق است...!!"



+ 

 عشق و دیوانگی

در زمانهاي بسيار قديم وقتي که هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تبا هي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :" بياييد يک بازي بکنيم مثلا قايم باشک " همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم مي گذارم. و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن.....يک.....دو....سه ... همه رفتند تا جايي پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آ ويزان کرد.خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد.

اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.

هوس به مرکز زمين رفت.

دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت.

طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.

و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه...هشتاد...همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد. نود و پنج .... نود وشش.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که شاخ ماه آ ويزان بود.

دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق. او از يافتن عشق نا اميد شده بود.

حسادت در گوشهايش زمزمه کرد، تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.

ديوانگي شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متو قف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جايي را ببيند. او کور شده بود.

ديوانگي گفت :" من چه کردم من چه کردم ،چگونه می توانم تو را درمان کنم."

عشق پاسخ داد:" تو نمی تواني مرا درمان بکني ، راهنمای من شو."

و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره به همراه عشق



+ 

 عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!



+ 

 یادمان باشد...



+ 

 مشاعره

 

زندگی گفت :‌ آخر چه بود حاصل من ؟

عشق فرمود : تا چه بگويد اين دل من !

عقل ناليد : کجا حل شود اين مشکل من ؟

مرگ خنديد : در اين خانه ويرانه من !‌



+ 

 




 

درباره وبلاگ :....Only For M






 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ

ميلاد
بهترين وبلاگ موبايل
وبلاگ عشقولانه
تنهايي
دختر پسرا
سعيد

خدايا به آنان كه دوستشان داري بياموز كه
عشق از زندگي كردن بهتر است
و به آنان كه دوست ترشان داري
بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر
دكتر علي شريعتي

انجمن قالبسازان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه

Ghazal